خاطرات ولگرد

2009/06/27

یک سر دردناک و هزار سودا

دسته‌بندی شده در: خاطره — رهگذر @ 3:16 ب.ظ.
Tags:

.

اورکت آمریکایی سبز رنگ و رو رفته‌ای داشتم که خیلی هم دوستش داشتم. روز اول که می‌خواستم بخرمش کلی با این فروشندگان بازار کویتیا کل انداخته بودم که اصل باشه‌ها من جنس‌شناسم بر نمی‌دارم ازتون چه و چه.

یکی از فروشنده‌ها که سابق بر این باهاش سر و کار داشتم و ازش نوار کاست می‌خریدم بیست‌تا بیست‌تا و آدم منصفی بود بهم گفت: دوست عزیز، برات میارم نخواستی مال خودم.

شرطی قبول کرده بودم و روزی که آورد با دوسه تا از بچه‌هایی که قبلا نمونه‌شو داشتن رفتیم اونجا از کیسه که درش آورد نه حرفی زد نه چیزی فندک زد زیر اورکت تا من اومدم به خودم بجنبم آتیش کشید به بخت اور عزیز من. پریدم دستشو بگیرم جاخالی داد. چند دقیقه آتیش گردوند روش آخ نگفت. کلی پز داد که این نسوزه و فلان. پرسیدم چند گفت بیست و چهار. دود از کله‌م بلند شد. آخه اون روزا کت و شلوار بود فکر کنم شونزده تومن.

خودت فسیلی!!

خلاصه کلوم اینکه گرفتمش و سالها پوشیدم. یه کم ریخت و قیافه‌م شکل برادران عزیز می‌شد باهاش. نظامی بود دیگه اما خیلی باحال بود…. بماند.

چی می‌خواستم بگم افتادم به یاوه‌گویی.

داستان این بود که یه روز بعد چند سال توی پیاده‌رو داشتم تقریبا به حالت دو گز می‌کردم ضمنا قصد هم داشتم که زیپ این اورکت رو هم ببندم هوا یه هوا سرد شده بود. عملا سرم پایین بود و مشغول کشتی گرفتن با سر زیپ بودم انگار نخی چیزی توش گیر کرده بود که زیپه راحت نمیومد بالا.

تو همین حیث و بیث ذهنم هم درگیر بود شدید و داشتم سعی می‌کردم یه سناریویی بچینم که پیش فلانی رفتم مطلب رو اینطوری بگم اگه اون اونطور گفت من جوابش رو چی بدم و از این حرفا. حالا فرض کن سره پایین سرعت نزدیک سیصد کیلومتر در ساعت!! جفت دستا درگیر زیپ حواس پرت! چه شود!!

زیپه پاک قاطیم کرده بود یارو هم توی ذهنم داشت از کوره درم می‌برد،‌ هرچی می‌گفتم یه چی جوابم می‌داد و سرتق از کار در اومده بود وقتم هم داشت تموم می‌شد و من تا جایی که بتونم تاکسی بگیرم هنوز فاصله داشتم یه مرتبه بنگ!!!

چیز بسیار سنگینی درست کوبیده شد وسط ملاج مبارک در حدی که دو قدم پس رفتم و نزدیک بود بخورم زمین. یه مدت که سرگرم پروندن و رموندن پرندگان چهچهه زن دور کله‌م بودم که بتونم جلوم رو ببینم چه خبر شده. چشمام سیاهی می‌رفت. اصلا نمی‌فهمیدم چی شد یهو طرف مقابل توی ذهنم شاکی شده و دوبامبی کوبیده تو فرق سرم یا یه دسته کرگدن سر راشون از روم رد شدن یا چی.

چشمام رو که تونستم باز کنم و یه خورده مخم رو ماساژ دادم، دیدم یه دونه درخت نسبتا قطوره که اشتباها بجای اینکه توی ردیف درختهای کنار پیاده‌رو باشه یه قدم اومده داخل پیاده‌رو و بنده هم با شاخ مبارک همچین کوبونده‌م وسط کنده‌ش که اثر انگشت درخته رو مغزم حک شد.

از همه ضایعتر کمدی اجرا شده برای مغازه‌دارهای اطراف بود که عملا نتونستن جلوی قهقهه‌شون رو بگیرن!! یکیشون گفت: دایی جون عاشقی؟ اون یکی: درخته چه گناهی داشت؟ بعدی که یه خورده ملایمتر بود: بیا جلو ببینم شکست و بستی نکردی.

قضیه رو که رفع و رجوع کردم و رد شدم یه گوشه وایسادم که حواسم بیاد سر جاش. ضمنا زیپ رو راست و ریسش کردم. بهانه خوبی هم گیرم اومد که دلایل تأخیرم رو پیش بنده خدا توجیه کنم سر فرصت نشستم مطالب فی‌مابین رو حلاجی کردم بعد آروم راه افتادم طرف ایستگاه تاکسی خطی.

توی راه به خودم می‌گفتم هر گندی زدی چار پنجتا بنده خدا رو خوب سرحال آوردی و خندوندی. راستی چرا ما عادت کردیم از درد کشیدن دیگران لذت ببریم؟ این برنامه‌های لحظه‌ها و دوربین مخفیها رو دیدی؟

.

.                                          مخلص‌- رهگذر

.

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.