.
فرض کن یه قوری چینی بودی.
فرض کن روزها و شبها منتظر میشدی که یه روز خانم صابخونه مهمون داشته باشه، در گنجه چینیآلات شیک و پیکشو باز کنه و تو و قندون و دوازدهتا فنجون و نعلبکی همگل و تر و تمیز رو در بیاره و بچینه روی میز آشپزخونه، با یه دستمال تمیز گرد و خاک چندین روزه رو از تنتون پاک کنه و منظم بچیندتون کنار دستگاه چایی.
اونوقت با یه نگاه کینهتوزانه و عصبانیی به قوری فلزی سر کتری یه نگاهی میکردی و زیر لب هرچی بد و بیراه بود نثارش میکردی انگار اگه اون نبود جای تو دم دست خانوم میبود. قوری فلزی کارکرده و درب و داغون که گوشهشم از ضربههای گاه و بیگاه غر شده از سر کتری برات پشت چشم نازک میکرد و با یه ایششش معنیدار چشاش رو روهم میذاشت.
تمام داستان روی نیم ساعت اتفاق میافتاد. تو و همقطارهات آماده و مرتب میشدین یه چای دبش توی این فاصله بهت دلگرمی میداد و تو رو به زندگی دلخوش میکرد. به ترتیب توی یه سینی چوبی کار شده که روش یه دستمال گلدار پهن شده چیده میشدین و میرفتین پیش مهمونها که همهشون بهتون زل زدهن. گویا اون دفعه که از ایتالیا آورده بودنتون این طرفا فقط برا این اومدین که مایه سوزوندن دل جاری و خواهرشوهرها و همکارهای خانوم خونه بشین. چون همچین نگاتون میکنن انگار چک برگشتی دیدن.
بعد هم که تپلترها شیرینیشون رو همراه چای به بدن زدن و رژیمدارها «نه، خیلی ممنون»شون رو با یه آه ضمیمه کردن، سریع همگی بر میگشتین کنار سینک ظرفشویی و بعد یه دوش مرتب و صافی ردیف به ترتیب توی گنجه چیده میشدین و در و نور و صدا همزمان به روتون بسته میشد و تو میموندی و خیالپردازی بیانتها و همهمههای هوم و بیمعنی پشت در سنگین گنجه.
.
راستی اگه یه قوری کلاسیک و شیک از مرغوبترین جنس و مارک اسم و رسمدار ایتالیایی بودی چه حسی داشتی؟ حتی اگه دویست سال نمیشکستی و همیشه برق و جلای جوونیت رو حفظ میکردی. حتی اگه هیچوقت لبپر نمیشدی.
.
واقعا بهتره که آدم برترین عضو یه دسته پست باشه یا یه عضو عادی از یه گروه برتر؟
.
. ارادتمند – رهگذر
.
che soale sakhti
دیدگاه توسط tato0reh — 2009/06/22 @ 4:05 ق.ظ. |