.
.
خسته نباشم.
این وبلاگ هم سرنوشتش چیزی بهتر از هفشدهتا وبلاگ دیگهم نبود.
فرقش با اونای دیگه توی اینه که پاکش نمیکنم. همینجاها میمونه تا روز مبادا.
یه فرق دیگه هم داره. اونکه هیچکس از تعطیلیش ناراحت نمیشه.
.
. ارادتمند- رهگذر
.
.
.
خسته نباشم.
این وبلاگ هم سرنوشتش چیزی بهتر از هفشدهتا وبلاگ دیگهم نبود.
فرقش با اونای دیگه توی اینه که پاکش نمیکنم. همینجاها میمونه تا روز مبادا.
یه فرق دیگه هم داره. اونکه هیچکس از تعطیلیش ناراحت نمیشه.
.
. ارادتمند- رهگذر
.
.
اورکت آمریکایی سبز رنگ و رو رفتهای داشتم که خیلی هم دوستش داشتم. روز اول که میخواستم بخرمش کلی با این فروشندگان بازار کویتیا کل انداخته بودم که اصل باشهها من جنسشناسم بر نمیدارم ازتون چه و چه.
یکی از فروشندهها که سابق بر این باهاش سر و کار داشتم و ازش نوار کاست میخریدم بیستتا بیستتا و آدم منصفی بود بهم گفت: دوست عزیز، برات میارم نخواستی مال خودم.
شرطی قبول کرده بودم و روزی که آورد با دوسه تا از بچههایی که قبلا نمونهشو داشتن رفتیم اونجا از کیسه که درش آورد نه حرفی زد نه چیزی فندک زد زیر اورکت تا من اومدم به خودم بجنبم آتیش کشید به بخت اور عزیز من. پریدم دستشو بگیرم جاخالی داد. چند دقیقه آتیش گردوند روش آخ نگفت. کلی پز داد که این نسوزه و فلان. پرسیدم چند گفت بیست و چهار. دود از کلهم بلند شد. آخه اون روزا کت و شلوار بود فکر کنم شونزده تومن.
خودت فسیلی!!
خلاصه کلوم اینکه گرفتمش و سالها پوشیدم. یه کم ریخت و قیافهم شکل برادران عزیز میشد باهاش. نظامی بود دیگه اما خیلی باحال بود…. بماند.
چی میخواستم بگم افتادم به یاوهگویی.
داستان این بود که یه روز بعد چند سال توی پیادهرو داشتم تقریبا به حالت دو گز میکردم ضمنا قصد هم داشتم که زیپ این اورکت رو هم ببندم هوا یه هوا سرد شده بود. عملا سرم پایین بود و مشغول کشتی گرفتن با سر زیپ بودم انگار نخی چیزی توش گیر کرده بود که زیپه راحت نمیومد بالا.
تو همین حیث و بیث ذهنم هم درگیر بود شدید و داشتم سعی میکردم یه سناریویی بچینم که پیش فلانی رفتم مطلب رو اینطوری بگم اگه اون اونطور گفت من جوابش رو چی بدم و از این حرفا. حالا فرض کن سره پایین سرعت نزدیک سیصد کیلومتر در ساعت!! جفت دستا درگیر زیپ حواس پرت! چه شود!!
زیپه پاک قاطیم کرده بود یارو هم توی ذهنم داشت از کوره درم میبرد، هرچی میگفتم یه چی جوابم میداد و سرتق از کار در اومده بود وقتم هم داشت تموم میشد و من تا جایی که بتونم تاکسی بگیرم هنوز فاصله داشتم یه مرتبه بنگ!!!
چیز بسیار سنگینی درست کوبیده شد وسط ملاج مبارک در حدی که دو قدم پس رفتم و نزدیک بود بخورم زمین. یه مدت که سرگرم پروندن و رموندن پرندگان چهچهه زن دور کلهم بودم که بتونم جلوم رو ببینم چه خبر شده. چشمام سیاهی میرفت. اصلا نمیفهمیدم چی شد یهو طرف مقابل توی ذهنم شاکی شده و دوبامبی کوبیده تو فرق سرم یا یه دسته کرگدن سر راشون از روم رد شدن یا چی.
چشمام رو که تونستم باز کنم و یه خورده مخم رو ماساژ دادم، دیدم یه دونه درخت نسبتا قطوره که اشتباها بجای اینکه توی ردیف درختهای کنار پیادهرو باشه یه قدم اومده داخل پیادهرو و بنده هم با شاخ مبارک همچین کوبوندهم وسط کندهش که اثر انگشت درخته رو مغزم حک شد.
از همه ضایعتر کمدی اجرا شده برای مغازهدارهای اطراف بود که عملا نتونستن جلوی قهقههشون رو بگیرن!! یکیشون گفت: دایی جون عاشقی؟ اون یکی: درخته چه گناهی داشت؟ بعدی که یه خورده ملایمتر بود: بیا جلو ببینم شکست و بستی نکردی.
قضیه رو که رفع و رجوع کردم و رد شدم یه گوشه وایسادم که حواسم بیاد سر جاش. ضمنا زیپ رو راست و ریسش کردم. بهانه خوبی هم گیرم اومد که دلایل تأخیرم رو پیش بنده خدا توجیه کنم سر فرصت نشستم مطالب فیمابین رو حلاجی کردم بعد آروم راه افتادم طرف ایستگاه تاکسی خطی.
توی راه به خودم میگفتم هر گندی زدی چار پنجتا بنده خدا رو خوب سرحال آوردی و خندوندی. راستی چرا ما عادت کردیم از درد کشیدن دیگران لذت ببریم؟ این برنامههای لحظهها و دوربین مخفیها رو دیدی؟
.
. مخلص- رهگذر
.
.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و گفت
اه از دست این سیگارهای جدید!!! همهشون تقلبی شدن از دم…..
.
.
من میگم ارتباط بین دو نفر یه چیز مطلق نیست و نمیتونه باشه. چرا؟
.
چون از یه سیال به یه سیال و از اونجا به یه سیال سوم شروع و تموم میشه. چی شد؟ توضیح میدم.
.
مثلا شروعش از ذهن منه که دستپخت تخیل و تفکر منه، مخلوق درونی منه ظاهرا. هرجور که بخوام چرخش میدم و پایین و بالاش میکنم سر رشته این ارتباط توی دریای مواج درونیات من معلقه. بعد میاد به روابط خارجی، چشم، زبون، دست و پا. من با حرف زدن و تلفن زدن و کامنت گذاشتن و از اینها زیر پوستیتر نگاه کردن و حتی حرکات خیلی ضمنی دیگه حسم رو تراوش میکنم. این وسط باز پلهای ارتباطیی هست که خیلیش دست من نیست و ممکنه هزار جور درونیات و ذهنیات من فیلتر بشه و تغییر کنه رنگ عوض کنه و زیر و رو شه تا برسه به گیرندههای تو و باز قلاب ارتباطی من توی پایگاه خاطر تو مثل لنگر یه قایق ماهیگیری کوچک توی یک اقیانوس متلاطم معلوم نیست که کجا رو بچسبه و چطوری فرود بیاد.
.
برای اینه که میگم این جریان شفاف حس و هدف از یک سیال به سیال دیگه و از اونجا به سیال سومه و عجب اونکه بخش قابل توجهی از این ارتباطات سالم به هدف میرسن. شاید برای اینکه آدمیزاد یاد گرفته هیچوقت یک پیام رو فقط از یک راه نفرسته. زبون میگه، چشم تأیید میکنه، دست پیش میاد، دل میتپه.
.
وقتی میگم ذهن من یا تو یه سیال متلاطمه منظورم اینه که ثبات نداره بعضیها بیشتر بعضیها کمتر اما هیچوقت داخل آدم پایدار و سخت نیست. بعضیها محکمترن و سیال ذهنشون آرومه بعضیهام عین یه رودخونه وحشی میمونن. حس و حال آدم، اتفاقاتی که اون روز برای آدم افتاده، اطلاعات درست و غلطی که از طرف مقابل به آدم رسیده و دست آخر اینکه اخیرا چی خورده باشیم و چطور با اونهای دیگه رفتار کرده باشیم همه و همه دست به هم میدن و قطبهای داخلی آدم رو نسبت به طرف کج و راست میکنن و نتیجه این میشه که فرد نسبت به حتی نزدیکترین و معلومترین افراد دور و برش هر روز یه نظر متفاوت داشته باشه. نمیگم کاملا متفاوت، شده مثلا یه روز حوصله یکی رو کمتر داری یا بیشتر یا چیزایی تو این حدود.
.
زیادی شلوغش کردم یا چی؟
ارادتمند، رهگذر
.
.
بعضی وقتا اینقدر حالم خوبه که نمیدونم اگه از چه ارتفاعی پرت بشم پایین کجام چطوتر میشه. بدم هم نمیاد امتحانکی بزنم.
.
اگه خبر شدی خبرم کن. شاید امتحان به مزاجم نساخت رودل کردم.
.
.
فرض کن یه قوری چینی بودی.
فرض کن روزها و شبها منتظر میشدی که یه روز خانم صابخونه مهمون داشته باشه، در گنجه چینیآلات شیک و پیکشو باز کنه و تو و قندون و دوازدهتا فنجون و نعلبکی همگل و تر و تمیز رو در بیاره و بچینه روی میز آشپزخونه، با یه دستمال تمیز گرد و خاک چندین روزه رو از تنتون پاک کنه و منظم بچیندتون کنار دستگاه چایی.
اونوقت با یه نگاه کینهتوزانه و عصبانیی به قوری فلزی سر کتری یه نگاهی میکردی و زیر لب هرچی بد و بیراه بود نثارش میکردی انگار اگه اون نبود جای تو دم دست خانوم میبود. قوری فلزی کارکرده و درب و داغون که گوشهشم از ضربههای گاه و بیگاه غر شده از سر کتری برات پشت چشم نازک میکرد و با یه ایششش معنیدار چشاش رو روهم میذاشت.
تمام داستان روی نیم ساعت اتفاق میافتاد. تو و همقطارهات آماده و مرتب میشدین یه چای دبش توی این فاصله بهت دلگرمی میداد و تو رو به زندگی دلخوش میکرد. به ترتیب توی یه سینی چوبی کار شده که روش یه دستمال گلدار پهن شده چیده میشدین و میرفتین پیش مهمونها که همهشون بهتون زل زدهن. گویا اون دفعه که از ایتالیا آورده بودنتون این طرفا فقط برا این اومدین که مایه سوزوندن دل جاری و خواهرشوهرها و همکارهای خانوم خونه بشین. چون همچین نگاتون میکنن انگار چک برگشتی دیدن.
بعد هم که تپلترها شیرینیشون رو همراه چای به بدن زدن و رژیمدارها «نه، خیلی ممنون»شون رو با یه آه ضمیمه کردن، سریع همگی بر میگشتین کنار سینک ظرفشویی و بعد یه دوش مرتب و صافی ردیف به ترتیب توی گنجه چیده میشدین و در و نور و صدا همزمان به روتون بسته میشد و تو میموندی و خیالپردازی بیانتها و همهمههای هوم و بیمعنی پشت در سنگین گنجه.
.
راستی اگه یه قوری کلاسیک و شیک از مرغوبترین جنس و مارک اسم و رسمدار ایتالیایی بودی چه حسی داشتی؟ حتی اگه دویست سال نمیشکستی و همیشه برق و جلای جوونیت رو حفظ میکردی. حتی اگه هیچوقت لبپر نمیشدی.
.
واقعا بهتره که آدم برترین عضو یه دسته پست باشه یا یه عضو عادی از یه گروه برتر؟
.
. ارادتمند – رهگذر
.
.
شده تا حالا دو سه هفته از یکی که برات مهمه فاصله داشته باشی؟
دو سه روز هنوز تازهای.
دو سه روز راحت نیستی.
دو سه روز دلشوره داری.
دو سه روز اضطراب میگیردت.
دو سه روز پیش خودت فکر میکنی میشه مشکلی براش پیش اومده؟
دوسه روز میگی میشه من مشکلی براش پیش آوردم؟
دو سه روز هم عزای عمومی اعلام میکنی و پرچمها رو نیمه افراشته میکنی.
.
اگه این تجربه رو داری بهت میگن آدم سودایی. اونوقت بیا پیش من بشینیم یه چایی سیگاری بزنیم.
.
. ارادتمند – رهگذر
.
پوسته: Rubric. وبنوشت روی وردپرس.کام.